عادت کنید که عادت نکنید..امام علی (ع)
...فکر کردن به چیز هایی ک نمی توانی بفهمی سخت است،در عوض به چیز هایی فکر کن ک نمیخواهی بفهمی!!!! زندگی زمانی معنا پیدا میکند،ک معنای زندگی کردن را بیاموزیم.ومعنای زندگی را زمانی می فهمیم ک به معمای اول برسیم.. خداوند بهشت را برای انسان آفرید،و ما به شکرانه ی این نعمت روز به روز جهنمی تر می شویم.... گاهی اوقات فکر میکنیم همه چیز را می دانیم!! ، و این دقیقا همان چیزیست ک نمی دانیم!!! فکر کردن به چیزی ک نمی توانی تغییرش دهی ،یعنی پیری! و فکر نکردن به چیزی ک میتوانی تغییرش دهی یعنی جوانی.... اما اگر میخواهی جوان بمانی، به چیز هایی فکر کن ک احتیاج به تغییر نداشته باشد... مهرداد .............جملاتی بود از خودم...امیدوارم از خوندنش لذت ببرید
به نام خدایی که عشق آفرید ...تا تو عاشق شوی.......گریه کنی و برای شعر من سوژه شوی......تا در دل شب های من...برای از تو گفتن تک بهانه ام این باشد: ..............به نام خدایی که عشق آفرید چهره هایی که التماس نگاه دارند... در سینه قلبی چو ماه دارند.... دنیا چهار روز است....سه روزش را خوابیم و یک روز هم میمیریم......... گمان نمیکنم این میان چیزی از قلم افتاده باشد............................... وقتی با قدی به اندازه ی ۲۱۰ سانتی متر تو خیابون راه میری...همه بهت نگاه میکنن... وقتی هم کل قدت ۱۴۰ سانتی متره و توپیاده رو قدم میزنی..همه بهت نگاه میکنن... اما وقتی قدت ۱۶۸ سانتی متر باشه و یه لباس طوسیو یه شلوار مشکی ک با کفشات ست شده بین مردم راه بری..دیگه کسی بهت نگاه نمیکنه.. وقتی پا توی رستورانای بالا ی شهر میزاری و با صدای بلند به گارسون میگی...یه کاسه آش ..همه بهت نگاه میکنن.... وقتی هم وارد یه دخمه توی پایین شهر ک اسمش آشپزخونس میشی و میگی:آقا لطفا یه سان شاین....همه بهت نگاه میکنن........ اما وقتی تو یه هوای سرد تو اوج زمستون..از کنار یه پیرمرد ک داره باقالی میفروشه رد میشی و فقط واسه ی رضای خدا ازش یه کاسه باقالی میخری و می خوری..دیگه کسی بهت نگاه نمیکنه....... وقتی با ماشین آخرین سیستمت تو خیابونای شهر ویراژ میدی و دنیارو از یه دید دیگه نگاه میکنی..همه بهت نگاه میکنن.... وقتی هم ک با همون یار همیشگیت..ژیانو میگم...تو خیابونا سینه خیز میری....همه بهت نگاه میکن.. اما وقتی با پرایدی ک تازه از تو گلوش ۴۰۰۰۰تومان بیرون کشیدن بین بقیه ی ماشینا رانندگی میکنی..دیگه کسی بهت نگاه نمیکنه.... وقتی مثه سیندرلا خوشگلی و تو دنیای خود بین مردم قدم میزنی و منتظری تا شاهزاده ی قصر طلایی با اسب سفیدش بیاد و تو رو باخودش ببره...همه بهت نگاه میکنن.... وقتی هم ک همین دیروز اون یکی چشمتو واسه سرمایه گذاری تو شرکتای هرمی فروختی و دیگه با عصا بین مردم راه میری.....همه بهت نگاه میکنن..... اما وقتی خودت تو نگاه کردنای هرروزه به آیینه به قیافه ی خودت از ۲۰ .........۱۴میدی......دیگه کسی بهت نگاه نمیکنه... به وضعیتی دچار شده ام.... که به ترک تو ناچار شده ام...... بحث کسی نیست..دلت قرص........ به همان کسیکه می پرستی...ناچار شده ام.. کلبه ات گرم و صمیمی..دلت آئینه!! التماست میکنم بفهم!!!.......ناچار شده ام..... تصورکن!!!!!... همین جاست...می شنوی؟؟ صدای دریا....لطافت باران..خشکی چوب....گرمای آتش....بخار یک فنجان چای بارانی.... و سکوتی عمیق تر از خیال تو..... منو ساحل تنها..اینجا روبروی هم نشسته ایم...من چای می خورم و او آب... او با موج ها حرف می زند ومن....با خودم.. منو این ساحل وجه اشتراک خوبی داریم...پوست قلب منو او هر دو نازک است.. ...... بی خیال صدا!!..هر دوی ما می دانیم اینجا کسی نیست..گوش می کنی؟ ..اینقدر حرفهایم را تکرار نکن.....!! حقیقت را بخواهی اینجا نه دریایی است..نه موجی ... نه ساحلی ...نه آتشی و....نه بارانی.. دیوانه ای توی وان حمام با مدادش در و دیوار را خط خطی میکند... دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟ بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است... دانی که چرا آب فرات است گل آلود؟ شرمندگیش از لب عطشان حسین است.... دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش؟ زیرا که خدا هم حسین عزادار است... آرشیو دارو ندارم ازتن،همین کلاه و پیراهن و کفش است....... بعد از مرگم نگذارید آنقدر در صندوقچه ی مادر بمانند تا خوراک موشها شوند.... کلاهم سهم آدم برفی های خواهر کوچکترم... پیراهنم آنقدر قدیمی است که که میتوانید به جای پیراهن یوسف بفروشیدش ..... عطر یادتان نرود،پیراهن یوسف بدون بو معنایی ندارد.. شلوارم سهم کسی نیست،بر سرچوبش کنید و بالای گورم عمودش کنید و رویش بنویسید: جزای کسی که عاشق شد.... پیرمرد تنهایی انتهای کوچه مینشیند،کفش هایم را به اودهید...پیرمرد بیچاره هر بار که با کفش های گران قیمتش مسجد می آمد ،هنگام رفتن دم پاییه خادم نصیبش میشد...آن ها را به او دهید...دیگر کسی نمیتواند کفش هایش را بدزدد...... تمام اعضای بدنم را اهدا کنید جز قلبم..قلمم را در آن فرو کنید.. کتاب شعرم رابردارید واز قصه ی عشق من جوک بسازید وبرای فرزندانتان تعریف کنید تا گریه های دیروزم ثمره اش خنده های فردای شما باشد..... مهرداد تاثیر گرفته از وصیت نامه (استادحسین پناهی) ............ ......دنباله رو جمله ی :من رقصیدن دختران هندی را بیشتر از نماز خواندن پدر و مادرم دوست دارم/چون آنها با عشق می رقصند و این ها از روی عادت نماز می خوانند......(دکتر شریعتی) منظور دکتر نخواندن نماز نیست....درست خواندن نمازه.....مسلمان ها روشنفکران به گوش!!! خدا به نماز کسی احتیاج نداره........آدم های بی نماز برای فرار از خواندن نماز و مناجات با خدا این حرف های توجیح کننده رو می زنند....... بعضی ها فکر میکنند آدمایی که تواین مملکت نماز می خونن ۲دسته اند....:۱.نمازشون پر از ریا ست۲.خشک مقدس اند و متعصب که حرف حالیشون نیست..... باید بدونین که دین ما آدمی رو که نمازشو تند تند می خونه و متوجه نیست داره با کی حرف می زنه رو به یه کلاغ تشبیه کرده که داره به زمین نوک میزنه!!!!!!! یکی از اصلی ترین دلایل خواندن نماز اینه که تورو به یاد خدا بندازه....دوست من اگه تا حالا نماز نخوندی سعی کن واسه یه بارم شده امتحانش کنی..ببینی این جماعتی که یه عمره دارن خمو راست میشن چی تو نماز پیداکردن که کم تر میشه پیداکرد ترک کرده باشنش...اون آرامشی رو که تونماز بدست میاریو نمیتونی تو بغل ژیلا پیدا کنی!! خدایا تو اونقده خوبیی که حتی نماز خوندن از روی (عادت) مارو دوس داری....تو حقتو نسبت به ما تموم کردی اما ما واسه راز و نیاز با تو شرط و شروط می زاریم...به خودمون میگیم تا وقتی که لیاقت نماز خوندنو نداشته باشیم نمیخونیم..اما مشکل اینجاس که اون زمان رو فقط تو میتونی تعیین کنی!!!از تو انتظار بهشت داریم آخه ما اگه نماز نمی خونیم کارای خوب انجام میدیم و با معرفتیمو دروغ نمی گیمو غیبت نمیکنیمو.....همه ی اینا درست..اما نه تو جایی که تو کامل ترین دین خدارومیشناسی و می دونی که اگه نماز نخونی بقیه ی اعمالت چندان ارزشی پیش خدا نداره..اون مال جایی هست که مردمش از دین ما و ارکانش بی خبرند.اون وقته که خدا یه جور دیگه ای باهاشون برخورد می کنه................ نمی خواستم تو وبلاگم از این بحث ها بکنم اما وقتی آدمایی رو میبینم که حرف های شریعتی رو جور دیگه ای برداشت میکنن تا کاراشونو توجیه کنن دیوونه میشم...چرا همه فکر میکنن روشنفکرن؟؟؟ ..(خدایا....اینقده به من عشق بده...که نمازهامو به خاطر ترس از بابام نخونم.......)))) خدا همین جاست...بین ما...تو حرف هامون...تو زندگی مون...تو نمازمون....ما خودمونو پیدا کنیم....اونوقته که می تونیم خدارو پیدا کنیم....... بحث داشت بالا می گرفت...کم مونده بود یقه به یقه بشن..بی توجه به اطراف سر هم داد میکشیدن!!!! که یه هو علی با عصبانیت زد تو گوش بهزاد و گفت: خفه شو...می خوای بگم معرفت یعنی چی؟؟؟ آره آقای فردین؟؟ تویی که این همه دم از معرفت زدی!!! پس بزار باقی شو من بگم.. معرفت یعنی این که یه ماهه می دونم با پری دوستی و هیچی نگفتم...معرفت اینه که گفتم آدم میشی و خودت می فهمی که کارت اشتباست..اما تو ...بی غیرت.............! متاسفم برات.. بهزاد سرشو پایین انداخت و چیزی نمی گفت..کم کم راه.. علی رو به سمت خودش کشید..انگار کوچه تنگ تر از قبل شده بود و جا واسه هر دوتاشون نبود.. اون شب علی خودشو تو اتاق حبس کرده بود و نمی خواست کسی رو بببینه..حتی شام هم نخورد.... شب از نیمه گذشت اما چراغ اتاق اون هنوزم روشن بود... سیما خواهر علی نگران برادرش بود...بدون مقدمه وارد اتاق شد...پتو رو کنار زد و کنار علی نشست.... آروم صداش زدو گفت:داداشی چیزی شده؟؟؟..داداش گلم!! ؟؟ حس فضولیم گل کرده...یه چیزی بگو دیگه..علی!!؟؟؟ یه دفعه علی چشماشو باز کرد و گفت:تو می دونستی بهزاد با پری دوسته؟؟؟ آره؟؟ سیما صورتشو برگردوند و گفت:آره... علی باعصبانیت گفت:پس چرا به من چیزی نگفتی؟؟چرا قبل از اینکه با پری دوس بشم اینو نگفتی؟؟...واای!!!!!!!!!!! هردوشون برن به جهنم....حالم از هرچی دوسته به هم می خوره!! یه عده لاشخور دورمو گرفتن..!!! سیما نگاه مایوسانه ای به علی کرد و از روی تخت بلند شد...در اتاقو باز کرده بود که..یهو علی دستشو گرفت و گفت: حس می کنم تو چیزی می دونی از من مخفیش می کنی!!؟؟ آره خواهرم؟؟؟ مدیونی اگه بدونی صلاحمه و نگی!! پشت لبهای سیما قفلی از قسم بود که به سادگی شکسته نمی شد...اما با اسرارهای علی مجبور شد تا قسمشو بشکنه و ماجرارو واسش توضیح بده.. قبل از اینکه تو با پری دوست بشی... اونو بهزاد باهم رابطه داشتند..بهزاد عاشق پری بود...اما از وقتی که تو وارد زندگی پری شدی..احساس پری نسبت به بهزاد عوض شد و دلبسته ی تو شد...وقتی بهزاد ما جرارو فهمید به نفع تو کنار کشید...اون می دونست تو چقد واسه پری ارزش داری!! واسه همین دیگه تو خاطرات اون جایی رو واسه خودش نمی دید...بعد اون ماجرا پری چند باری به بهزاد زنگ زده بود تا بتونه از دلش در بیاره..یه جورایی هردوتونو باهم می خواست....اما هر بار جواب بهزاد نه بود.... حتی یه بار بهزاد جلوی راهمو گرفت و گفت: به پری بگو دیگه مزاحم من نشه...قسمم داد تا نزارم تو از این ماجرا بویی ببری... کاش دوستهای منم مث دوست تو بودن.... . . پ ن:معرفت به حرف نیست...به عمله!! گاهی وقتا شرمنده ی خودم میشم وقتی میبینم دوست های با معرفتی دارم که اگه به یادشون نیاری از یاد می برنت..... واسشون مهم نیست کجای دنیایی...مهم نیست کی بر می گردی!!! گاهی وقتا شرمنده ی ایرانسل می شم وقتی می بینم پیش دوستام ۱۰ تومنم ارزش ندارم...... هه..تک زنگو که ازتون نگرفتن...اون لا اقل مجانیه!!!!! ....................معرفت به حرف نیست!!!!!!! انسان باشیم.. می خوای بگم چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چند لحظه پای حرفم بشین و غر نزن.............. ..شاید احساست داره بهت میگه:....بازم همون حرفای همیشگی...کلیشه ای...نصیحت... عزیزکم....مگه کلیشه ای تر از گذشت زمان چیز دیگه ای رو میشناسی که پای حرفهای دیگران نمیشینی..... هییییسسسسسسسسسس!!! ساکت یه دقه..!!! ..شنیدی؟؟؟ یه صدایی اومد.....صدای یه چیز شکستنی بود....انگار صدای یه قلب بود.........پس بزار تا دیر نشده باقی حرفمو بگم... کلماتی که میگمو تو ذهنت حک کن و....چند لحظه بهشون فکر کن...ببین آخرش به چی میرسی؟؟؟ چشم های آلوده.....مانتو های تنگ.....تکنولوژی مخرب......افکار فاسد.....پندارهای نادرست....فقر.... افکار زوم شده روی حرکاتت......غرور....عشق.....کمبود محبت.....خیانت................؟؟؟؟ همه ی اینارو بریز تو ذهنت....همشون بزن .....پخته تر میشی نه؟؟؟ محصول همه ی این کلمات یه جوونه که فکر میکنه لیاقت عاشق شدنو داره...به یه نفر شماره می ده... باهم حرف می زنن....قرار می زارن...بیرون می رن..دوستی شون صمیمی تر و عاشقانه تر میشه..به هم دل می بندن..۶ماه بعد....کاری ندارم دختر یا پسر!!! احساس میکنه که طرفشو اشتباه انتخاب کرده... یه روز به طرف مقابلش میگه دیگه خسته شدم..بهتره تمومش کنیم...!! و چه افکار اشتباهی پیش می آد..چ گریه هایی...چه زجه هایی که تو تنهایی شبونه شنیده میشه..!! ۲هفته بعد خبر میدن ...جوان ناکام....زنده یاد.........خودکشی کرد.... و چ شارژیکه مصرف شد........ !!!!!!!!!!! اما از شوخی که بگذریم..: بیاین انسان باشیم.. موضوع جلسه: رسیدگی به اتهامات متهم ردیف اول: ..........مهرداد دادگاه: متهم برای دفاعیات خود به جایگاه احضار شود.... قاضی: آقای مهرداد لطفا دفاعیات خود را بیان کنید... من: سلام عرض می کنم به حضور محترم قاضی دادگاه... من هیچ دفاعیاتی در مورد خودم ندارم و تمامی اتهامهای وارد شده رو می پذیرم.... اما چند خطی در مورد خودم نوشته ام که اعتراف نامه ی من می باشد و از دادگاه محترم تقاضا دارم این مهلت رو برای قرائت آن به من بدهند..... قاضی: بفرمایید..... من: این منم.....شناخته شده ای که نشناخت...........بدی هاش بی دلیل اند و خوبی هاش بادلیل..... این منم...جوانی که زیر چشماش گود افتاده....زانوهاش می لرزه....دار و ندارشم از جسم.. همین صورت لاغره..... این منم....کسی که عقایدشو میریزه توچاه......کسی که به خودشم نارو زد....... این منم.....کسی که همه چیزشو تو میدادی و....همه چیزش یکی دیگه بود..... این منم...همونی که هروقت باهات حرف میزد حواسش پیش یکی دیگه بود..... اون شبو یادته!!؟؟؟؟ بارون میومد؟؟؟؟ دفعه ی چندمم بود؟؟؟ با یه حال عجیبی اومدم تو اتاقو نشستم روبروت!!! زار زار گریه میکردمو میگفتم: دیگه تموم شد ! از این به بعد خودموخودت!.... قول میدم که دیگه بهش حتی فکرم نکنم..... اما تو میدونستی و چیزی نگفتی................... چندمین بار بود که اون حرفو میزدم؟؟؟ چه وقتایی که می تونستی آبرمو ببری و نبردی!!....... این منم....همونی که هر وقت به یه جایی میرسید ...کار خودش بود... هروقتم بد می آورد میگفت: ........................ این منم...همونی که از اول نامه همش منم منم کرد و حتی یه بارم اسم تورو نیاورد و بازم تو هیچی نگفتی..... این جا آخر خطه...خوبه که آخرش به خودت رسیدم....من حاضرم ...هر مجازاتی که بگی می پذیرم.. قاضی: با توجه به اعترافات متهم...و با توجه به اینکه جرم های متهم جزو آسیب های اجتماعی نبوده و همچنین با توجه به اینکه در پس تمام نا امیدی های متهم نور امیدی بوده که یاد مرا یاد آور متهم می کرده.... طبق ماده ی رحمت تبصره ی مغفرت /متهم از تمامی اتهامات تبرئه شده و بنابر قانون عدل الهی در بهشت برین وارد خواهد شد... حال در صف بندگان خاص من در آی و در بهشت من جاویدان شو....... خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی تموم دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی وقتی کسی رو دوس داری حاضری دنیا بد باشه فقط اونیکه عشقته عاشقیو بلد باشه حاضری بگذری از مقررات و دین ودرس وقتی کسی رو دوس داری معنی نداره دیگه ترس .... یه زمانی یه نفر اینو واسم نوشت....اما انگار خودشم شعرشو باور نداشت... الانم دوتا آقا دارن میخوننش............... هیچی نگو فقط برو درو ببند پشت سرت ...میخام که آب پاشی کنم دلامونو پشت سرت میتوان آموخت..می توان بخشید..می توان بر غصه ها خندید... می توان صادقانه عاشق شد/بانوای هر بهانه می توان رقصید می توان بی رنگ بود...چون سکوت غم زده می توان یک رنگ بود چون غروب مزرعه روی پایه های شب می توان نقشی کشید روی لکه های دل می توان فرشی کشید می توان خوابید خواب فرداها را دید رو به روی آیینه پشت سرها را دید می توان آموخت می توان خوابید می توان بر لکه ها خندید می توان آیینه بود هردم ..می توان بر لحظه ها خندید... روزی با زمین قهر خواهم کرد... بربلندای رویا خواهم ایستاد و زندگی را صدا می زنم...آن روز هم سفر پرستوهای عاشق آسمان را خواهم شکافت و میبالم به اینکه زمین زیر پای من است.... آه...چه حس زیبایی.....می توانم آزادی را احساس کنم در حالی که در میان ابرها غرق می شوم... اینجا...از این بالا می توانم رویاهای کودکی ام را زنده کنم... آری ...اینجا می توان روی ابرها خوابید...پشتک زد و به مشکلات خندید.....می توان خرابکاری های هر شب را ازیاد برد...می توان تنبیه پدر را.... روزگاری هم آغوش ماهی ها تن رویا را خیس می کنم...آه چه زیباست لحظه ای که چشم هایم را می بندم و آنقدر شنا میکنم تا به اعماق دریا برسم..ووقتی چشمانم را باز میکنم پری دریاهارا ببینم... به خودم قول می دهم به کمک او ماهی هایی را که به چنگال قلاب ماهی گیر اسیرند رها کنم.... فقط برای یک بار آری برای یک بار شهر دریاهارا ببینم و بعد از آن چشمانم را می بندم...... رها تر از رها خودم را به آغوش امواج می سپارم.....لا به لای آن صدا ها سکوتی است که مرا می خواند.....آزادی... امشبم بی توامو بی همه ی قافیه ها امشبم ساکتمو عاشق این ستاره ها امشبم این منمو نوشتن یه صفحه شعر امشبم ناقصمو گم نمیشه دلم تو شعر امشبم صادقمو باور به اینکه نمیای امشبم قاصدمو فرستادم تا که بیای امشبم امشبمو پای گلا سر می کنم امشبم رازشونو دوباره از بر میکنم مردی خواهد آمد از جنس آفتاب ..به صداقت باران و به سختی الماس یارانش از تبار عشق اند رهروان علی (ع) وفاطمه (س) که ظلم و ستم را به زانو در می آورند روزی/جمعه ای/لحظه ای/درنگی ........ او می آید...آنگاه که که صدای یا لثارات الحسین فضای کعبه را معطر میکند.... یا مهدی(عج) یکی همه چی داره و هیچی نداره،یکی هیچی نداره و همه چی داره یکی همه چی داره و خدانداره ،یکی خدارو داره و همه چی داره یکی همدم تنهاییش ترانه هاشه یکی تو گریه هاش خدا باهاشه یکی مریض میشه بایدبمیره یکی باباش براش دکتر میگیره یکی شباش پره نوره چراغه یکی نورش همون نور اجاقه یکی تحقیربشه،خب تحقیرمیشه یکی همش براش یکی اجیر میشه یکی شباش پراز زخم زبونه یکی شبا میره رقص شبونه یکی همدم تنهاییش ترانه هاشه یکی تو گریه هاش خدا باهاشه تقدیم به آنانی که همه چی دارند..... بسمه تعالی زندگی باپدر و مادر برایش غیر قابل تحمل شده بود..خسته شده بود از سرزنش های همیشگی پدر،واز التماس های پیاپی مادر که هرروز قبل از رفتن پاپیش میشد.آن روز روشنک مثل همیشه نبود،چهره اش پریشان گونه هایش سرخی همیشگی رانداشت.. سکوت کوچه با قدمهای شمرده ی روشنک در هم آمیخته میشد تا اورا بیشتر درافکارش غرق کند... انگار کوچه صدای قدمهای روشنک را میشناخت،برگهای پاییزی برای مردن زیر پاهایش آماده بودند اما او انقدر درافکارش گم بود که هیچ چیز نمیتوانست انها را از ذهنش دورکند. دوشنبه سردی بود ،برگها یکی یکی روی تنه ی باد سر میخوردند و روی زمین می افتادند،صدای گوش خراش کلاغی از روی بام همسایه به گوش میرسید کسی چه می دانست ،شاید قالب پنیری دید ه بود. باریکه ی پیاده رو دیگر عبور قدمهای اوراحفظ شده بود،کسی از دلهره ای که در دل روشنک بود خبر نداشت... قدمهایش را سریع تر کرد ،رو به رو دیگر برایش معنا نداشت ،همیشه پایین را نگاه میکرد،دست های سردش درون جیبش کرد ه بود. که ناگهان صدای زنگ گوشی رشته ی افکارش را پاره کرد.آخرین بار یکشنبه شب زنگ خورده بود. باعجله گوشی را بیرون آورد بازهم سعید بود،شاید می خواست تصمیمش را بداند.آن شب با روشنک اتمام حجت کرده بود که باید از تهران برویم،اما پدرومادر روشنک مخالف این موضوع بودند.همین کافی بود تا دوباره روشنک را به افسردگی فرو ببرد.از طرفی آبروی پدرو مادر و از طرفی عشقی که به سعید داشت،هردو برایش مهم بودند... گوشی را جواب نداد،شاید کمی وقت برای تصمیمش می خواست.سه روز گذشت،جمعه شب دوباره سعیدزنگ زد، روشنک تصمیمش را گرفته بود.شنبه ظهر دیگر روشنک وسعید تهران نبودند. ترس و دلهره ی روشنک در مقابل لجبازی سعید کارساز نبود.هر دوی آنها می دانستند جدایی از پدر ومادر ومستقل شدند سخت است اما دیگرهیچ چیز جلودار تصمیم انهانبود.باتهران خداحافظی کردند شاید این آخرین باری باشد که...................... حتی مش قربان هم دست هایش می لرزید وقتی کلید ویلا را به سعید داد.پدر سعید تاجر بود ،یک ماهی بود که برای تجارت به چین رفته بود.همین کافی بود تا سعیداز این فرصت برای فرار استفاده کند. ادامه دارد...... وصیت نامه ی شهدا رو به روم بود...داشتم مرتبشون میکردم آخه مسئولیت این بخش با من بود....یه دفعه چشم به یه وصیت نامه خورد که واسم خیلی جالب بود مال یه شهید 16ساله بود،بازش کردم دیدم گناهایی رو که هرروز مرتکب میشده رو نوشته:یه روزشو انتخاب کردم،نوشته بود:1.زیادخندیدم....2.تو زمین بازی وقتی گل زدم زیادی به خودم مغرور شدم...3.سجده ی نماز ظهر طولانی نبود.......گاهی وقتا فکر میکنم چقد از یه پسر16 ساله کوچکترم.................. کاغذ دیواری گریه نکن عزیزمن این دنیا ارزش نداره بهتره که قصه ی ما بیشتر از این کش نیاره گریه نکن تو رو خدا اتیش نزن جون منو مسافرم باید برم،سوهان نزن روح منو قصه ی ما به سر رسید،خورشیدخانوم طلوع نکن این قصه خورشید نداره دوباره باز شروع نکن جون منی ،عمر منی ،همیشه تو قلب منی یادت نره عزیز من ،باید ازم دل بکنی... مثل زمون بچگی عزیز من نخود نخود دو راهه میشه راهمون،هرکی میره خونه ی خود........... اینجامشهد الرضاست شهر سعادت شهردلهای شکسته ازجنس عادت اینجامشهدالرضاست حیات دل ها شهرمردان بلور و نماز گلها اینجامشهدالرضاست قطعه ی جنت دل را باجان می پذیرند بدون منت شعر را باید شست جور دگرش باید نوشت ... ................قافیه ها گم شده اند لای این زمزمه ها...... خبر از برگ شقایق لای این دفتر نیست........... ....اب ها گل شده اند ،پایمان می لغزد لبه ی این جوی آب .....دوردست ها را تو به خاطر بسپار، گویا کلاغی می شوید بال خود را در آب...... باید اکنون برویم،غرق شده ایم ما در این خاک غریب... ........شعر را باید شست جور دگرش باید نوشت.......... از من به توو غریبه کی میتونه بعد تو محرم راز من بشه کی می تونه بعدتو همه نیاز من بشه کی جاتو میگیره و درد دلامو گوش میده کی دیوونه کردنو مثل چشات خوب بلده بعضی وقتا میامو یواشکی میبینمت وقتی که غنچه بودی خودم باید می چیدمت کی بجای من برات شبا لالایی می خونه شنیدم اون غریبه قدر تورو نمی دونه غریبه تورو خدا عشقمو اذیت نکنی قول مردونه بده بهش خیانت نکنی قول بده چشمای اون هیچ موقع اشکو نبینه قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه بگو که عاشقشی همیشه اونو دوست داری حالا که یار توو هیچ چی براش کم نذاری علی اصحابی(البوم اره تو راست میگی) حس بودن یانبودن حس اشنای غربت حس یه چشم انتظارو حسی که میاره طاقت... راستی بعد تو کی میتونه محرم راز من بشه؟غصه نخور یکی هست/یکی که ازتو و چشمات خیلی بهتره/یکی که خیانت نمی کنه/یکی که همیشه دوسم داره.......... توو اون غریبه و عشقی که از من دزدیدین توو اون غریبه و عشقی که بم پس نمیدین توو اون غریبه و چشم انتظارم همیشه توو اون غریبه و شبایی که صبح نمیشه توو اون غریبه و دلی که دل تنگ نمیشه دیگه منو خدای من دلم واست تنگ نمیشه... بدخطم اماخطم به رنگ چوب خط های انتظارزندان بی کسی هایم.. ساده می نویسم اماروان به رنگ بی رنگ جویبار.... ساده می سوزم اماازدرون به رنگ حرارت نگاهت که هرچیزی جزدل سنگ خودت رامی سوزاند.. روزگاری چه زیبابود..من..تو..درکوچه ها..بادلم خلوت کرده بودی ..گفتم میدانی عشق چیست؟؟ گفتی سوختن و ساختن...وچه جواب اشتباهی...درجوابت چنین گفتم :ماندن و ماندن..این است ان افسانه ی قدیمی ..که گویی برقلب های عاشق زخمی دیرینه است...وتوبه حرف های دلت هم اعتقاد نداشتی :نه سوختی ونه ساختی..توفقط سوزاندی و درحیاط دیگری باغچه ای ساختی..... همیشه اینوازخودم می پرسم چراهمیشه مجنون توقصه ها باید بسوزه؟مگه عشق 2 طرفه نیست؟؟ جواب بدین ای عاشقا رفیق تنهاییه من دل نگرون اون نباش/لیاقت تورونداشت وگرنه توی این شباچشماتوتنهانمی زاشت پای این عشق پوشالی جوونی تو هدرنده بزار بره تو باغچه ی یکی دیگه ثمربده بزاربره خوب به درک ازتوکه چیزی کم نشد قلب تومی دیدروزمین ردمیشد اماخم نشد......... یادتون نره سعی کنین رفیق تنهاییتون خداباشه /یادتون نره عشقواون افریدشماوسیله هستید.....jpg)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
شما اگه معشوقتو یه روز نبینی و باهاش حرف نزنی زندگی واست بی معنا میشه و حتی حاضری خودتو بکشی.....چطوره که وقتی بحث خدا میشه از خوندن نماز و حرف زدن با اون جا خالی میکنین؟؟؟ چطوره که وقتی بحث خدا میشه حاضر نیستی واسش جون بدی؟؟؟ حرف از قانون و روشنفکریو ... می زنی؟؟
بابا به خدا تو این مملکت آدم خوب هم هست....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



